عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
329
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
اين چنين كس را مخلص خوانند نه مخلص چنانك بو بكر زقاق گفت - فيكون مخلصا لا مخلصا مخلص در درياى خطر در غرقابست ، نهنگان جان رباى در چپ و راست وى در آمده ، دريا مىبرّد و مىترسد ، تا خود بساحل امن چون رسد و كى رسد از اينجاست كه بزرگان سلف گفتند - « و المخلصون على خطر عظيم » - و مخلص آنست كه بساحل امن رسيد ، رب العالمين موسى را بهر دو حالت نشان كرد گفت - إِنَّهُ كانَ مُخْلَصاً وَ كانَ رَسُولًا نَبِيًّا هم مُخْلَصاً بكسر لام و هم مُخْلَصاً بفتح لام خواندهاند اگر بكسر خوانى بدايت كار اوست ، و اگر بفتح خوانى نهايت كار اوست ، مخلص آن گاه بود كه كار نبوت وى در پيوست و نواخت احديت بوى روى نهاد ، و مخلص آن گاه شد كه كار نبوت بالا گرفت ، و به حضرت عزت بستاخ شد ، اين خود حال كسى است كه از اول او را روش بود ، و زان پس بكشش حق رسد و شتّان بينه و بين نبيّنا محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم چند كه فرق است ميان موسى و ميان مصطفى عليهما السلام ، كه پيش از دور گل آدم بكمند كشش حق معتصم گشت ، چنانك گفت - « كنت نبيّا و آدم مجبول فى طينته » شبلى ازينجا گفت - در قيامت هر كسى را خصمى خواهد بود ، و خصم آدم منم كه بر راه من عقبه كرد تا در گلزار وى بماندم . شيخ الاسلام انصارى رحمة اللَّه از اينجا گفت - دانى كه محقق كى به حق رسد ؟ چون سيل ربوبيت در رسد ، و گرد بشريت برخيزد حقيقت بيفزايد ، بهانه بكاهد ، نه كالبد ماند نه دل ، نه جان ماند صافى رسته از آب و گل ، نه نور در خاك آميخته نه خاك در نور ، خاك با خاك شود و نور با نور ، زبان در سر ذكر شود و ذكر در سر مذكور ، دل در سر مهر شود و مهر در سر نور ، جان در سر عيان شود و عيان از بيان دور ، اگر ترا اين روز آرزوست از خود برون آى ، چنانك مار از پوست ، به ترك خود بگوى كه نسبت با خود نه نيكوست همانست كه آن جوانمرد گفت : نيست عشق لايزالى را در آن دل هيچ كار * كو هنوز اندر صفات خويش ماندست استوار هيچكس را نامده است از دوستان در راه عشق * بى زوال ملك صورت ملك معنى در كنار